على اكبر دهخدا

808

امثال و حكم ( فارسى )

آنراست يمن و يسر كه با قوت تميز * نشناسد او ز جهل يمين خود از يسار . سنائى . دست چربى بسر كسى كشيدن . او را مساعدت و مددى يا نوازشى كردن . دست چون ماند به زير سنگ سخت * جز به نرمى كى توان بيرون كشيد . مسعود سعد . رجوع به : چاره بسى جاى . . . ، شود . دست خر كوتاه ( يا ) دست خر كوتاه به . جامع التمثيل . دست خشك بر چوب بستن . او را از تمام كارها يا فوائد محروم و بىنصيب كردن . تمثل : دست هارون و قومش خشك بر چوب ببست و هارون تنگدل شد . ابو الفضل بيهقى . دست خود چون دراز بيند مرد * شود اندر سخاو رادى فرد . سنائى . تعبير دراز شدن دست مرد در خواب سخى و راد شدن اوست . دست دراز از پى يك حبه سيم * به كه ببرند بدانگى و نيم . سعدى . دست در كاسه و مشت بر پيشانى . در همان حين كه متنعم از بر منعميست با او آشكارا دشمنى مىكند . نظير : دست بسفره مشت به پيشانى . اكلا ذما . نمك خوردن و نمكدان شكستن . دست دست پيش دستان است . تمثل : بود روشن بر دانش‌پرستان * كه باشد دست دست پيش‌دستان . جامى . رجوع به : دست پيش زوال ندارد ، شود . دست دست را ميشناسد . نظير : على اليد ما اخذت . إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها . قرآن كريم . سورهء 4 . آيهء 61 . دست دست را ميشويد دست هم برميگردد رو را ميشويد . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود . دست دست كسى بودن . روز و نوبت قدرت و برترى او بودن . تمثل : امروز در قلمرو دل دست دست تست * خواهى عمارتش كن و خواهى خراب كن . ساقى فلك ار چه در شكست من و تست * خصم تن و جان مىپرست من و تست تا جام شراب و شيشهء مىباشد * در دست من و تو دست دست من و تست . هاتف . دست دست تست خواهى جنگ و خواهى آشتى . دست دكاندار ، دست‌فروشنده ، دست كاسب تلخ است . هر متاعيرا كه فروشنده براى خريدار انتخاب كند مشترى غير آن را بهتر گمان برد . دست‌دهنده زيردست نشود . رجوع به : السخى لا يدخل . . . ، شود . دست راست از چپ نشناختن ، ندانستن . تمثل : چون عراقى كه دست راست خود از چپ نداند . ابو الفضل بيهقى . رجوع به : دست چپ از راست . . . ، شود . دست راست بدست چپ محتاج نشود . ( الهى . . . ) رجوع به : خدا اين چشم را . . . ، شود .